السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

144

تفسير الميزان ( فارسي )

روزى قريش كه دور وليد بن مغيره جمع شده بودند از او پرسيدند : اى ابو عبد الشمس اين چيست كه محمد ( ص ) مىگويد ؟ آيا شعر است يا كهانت ، و يا خطابه ؟ در پاسخ گفت بگذاريد نزديكش شوم و كلامش را بشنوم پس نزد آن جناب رفت و گفت : اى محمد از اشعارى كه سروده اى برايم بخوان ، فرمود : آنچه مىخوانم شعر نيست ، بلكه كلامى از خداى تعالى است ، كه آن را براى ملائكه و انبيا و رسولان خود پسنديده است ، وليد گفت : مقدارى از آن برايم تلاوت كن . رسول خدا ( ص ) سوره « حم سجده » را خواند ، وقتى رسيد به آيه شريفه « فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَثَمُودَ » لرزه بر اندام وليد افتاد و موى بدنش راست شد ، و بدون اينكه براى قريش خبر ببرد كه چه شد ، مستقيما به خانه خود رفت . قريش نزد ابو جهل رفته گفتند : اى ابو حكم ، ابو عبد الشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرويد مگر نمىبينى كه از آن زمان كه به نزد محمد ( ص ) رفت ديگر نزد ما برنگشت . روزى صبح ابو جهل نزد وليد رفت و گفت : اى عمو تو ما را سرافكنده و رسوا كردى ، و زبان شماتت دشمن را بر سر ما دراز كردى ، و به دين محمد گرويدى . وليد گفت : من به دين او نگرويده‌ام و ليكن از او كلامى شنيدم كه از سنگينى و دشوارى پوست بر بدن جمع مىشود ، ابو جهل گفت : حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود ؟ گفت : نه ، براى اينكه خطابه كلامى متصل و پيوسته است ، و كلام او بند بند است ، آن هم بند بندى كه بندهايش شباهتى به هم ندارند . ابو جهل پرسيد : آيا شعر است ؟ گفت : نه ، شعر هم نيست ، براى اينكه تو خود آگاهى كه من همه اقسام اشعار عرب را شنيده‌ام ، بسيطش و مديدش و رجزش را ، و كلام محمد به هيچ وجه نمىتواند شعر باشد . ابو جهل پرسيد : پس چيست ؟ وليد گفت بايد به من مهلت بدهى درباره اش فكر كنم . فرداى آن روز قريش به وليد گفتند : اى ابو عبد الشمس ، نظرت در باره سؤال ما چه شد ؟ گفت شما بگوييد كلام محمد ( ص ) سحر است ، براى اينكه دل انسان را مسخر مىكند ، لذا خداى تعالى درباره وى فرمود : * ( « ذَرْنِي وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً » ) * . و اگر او را وحيد خواند ، براى آن بود كه او به قريش گفته بود پوشش خانه كعبه يك سال به عهده من به تنهايى است ، و يك سال به عهده همه شما ، چون او مال بسيار و باغهاى زيادى داشت ، و دوازده پسر در مكه داشت ، و داراى ده برده بود ، كه نزد هر يك از آنها هزار دينار مال التجاره بود ، و قنطار آن روز هم همين هزار دينار بود . مىگويند : « قنطار » عبارت بود